تبليغاتX
لیلیکا

لیلیکا

منو ببخش اگه بهت خیلی می گم ....

رویای من ....

 

 حقیقت دارد  ،  تو را دوست دارمرویای من ....

در این باران

می خواستم تو

در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم  ، سلام کنم

لبخند تو را در باران می خواستم

می خواهم

تمام لغاتی را که می دانم برای تو

به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم ، رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم ، بی آنکه

بدانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را امروز نگویم ، خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم ، تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم  ، لغات را شستشو دهم  ، آنقدر بمیرم .... تا زنده شوم  !!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:25  توسط لیلی  | 

باغچه نو مبارک ....

باغچه نو مبارک ....

 

 چقدرسخته گل آرزوهات رو توی باغ دیگه ای

   ببینی و ....

     هزار بار تو خودت بشکنی و آروم

          زیر لب بگی : گل قشنگم ،

                         باغچه نو مبارک ....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:23  توسط لیلی  | 

باران ....

باران میبارد امشب ....

گرید به حالم کوه و در و دشت ، از این جدایی می نالد از غم

این دل دمادم ٬فردا کجایی ؟     سفر بخیر ٬سفر بخیر

مسافر من !   گریه نکن ٬گریه نکن

بخاطر من ....

باران میبارد امشب ٬ دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم  ،  شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری ، سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را  ، با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا ، سینه ی من دشت غم ها

یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم ٬زیر باران با تو تنها

باران میبارد امشب٬ دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر٬ اما نمی شه باور من

رفتنت را کرده باور ، التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم، بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من

کی رود از خاطر من

آخرین بوسه شبی در زیر باران

رفتی و کردم صدایت ، اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

این کلام آخرینت  ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:9  توسط لیلی  | 

بی تو ....

فاصله ها فاصله ها اونو به من برسونید .... 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد  ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 19:59  توسط لیلی  | 

عشق ....

 عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن نیست

عشق آنست که ....

یکی برای دیگری چتر شود

و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد !!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:23  توسط لیلی  | 

لحظه های بی تو بودن ...

لحظه های بی تو بودن ....

 

 

        دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

        لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

        دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره 

         اما تا لحظه ی مردن باز سراغ از تو می گیره

         باز سراغ از تو می گیره ....

      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:10  توسط لیلی  | 

تو نیستی که ببینی ....

تو نیستی که ببینیتو نیستی ....

چگونه عطر تو

در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو

در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

تو نیستی که ببینی ....

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی

چگونه از دیوار جواب می شنوم   ،  تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است  .....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:4  توسط لیلی  | 

مهم نیست

تو نیستی ....                  

 

دیگه مهم نیست چی بشه ، چون تو دیگه نیستی

مهم نیست چی بشه ،  کی باشه 

 مهم نیست چون تو نیستی

خیلی ها هستن  خیلی ها

ولی........

تو نیستی  !

                                                                                            

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 18:9  توسط لیلی  | 

  

       شیشه پنجره را

        باران شست

    از دل من اما ....

    چه کسی نقش تو را

    خواهد شست ؟؟؟؟

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 13:30  توسط لیلی  | 

جاده یعنی غربت ، یعنی تنهایی ....

گاهی برای شنیدن تو دلم تنگ میشود ....

به جاده نگاه می کنم

و چشمانم پاییزی را به دنیا می بخشد

تو ....

مراقب می شوی

و من ....

به امتحان قلب تو دیر می رسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:36  توسط لیلی  | 

دل تنگم ....

دل تنگم ....                   

                من ان ابرم که می خواهد ببارد

                د ل تنگم هوای گریه دارد

                دل تنگم غریب این در و دشت

                نمی داند کجا سر می گذارد

                نمی داند کجا سر می گذارد !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:24  توسط لیلی  | 

تو...

تو ....

 

 ترسم از روز سیاهی ست

بیایی و چه سود

رفته باشم

و بدانی ....

که چه دیر آمده ای  !!!!                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 12:46  توسط لیلی  |