رویای من ....
حقیقت دارد ، تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم ، سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم ، رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم ، بی آنکه
بدانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را امروز نگویم ، خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم ، تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم ، لغات را شستشو دهم ، آنقدر بمیرم .... تا زنده شوم !!!!

شیشه پنجره را